نگاشته شده توسط: abgirsafee | سپتامبر 9, 2011

شهر بی شاعر

افسرنگهبان پرسيد:

ـ اسمتون چيه؟

مرد نتوانست جوابي بدهد، مغزش آنطور كه بايد، كار نمي كرد.

افسرنگهبان پرسيد!

ـ كجا زندگي مي كني!

رنگ آبي تمام ذهن مرد را فرا گرفت. بلافاصله جواب داد:

ـ دريا! من روي دريا زندگي مي كنم.

افسر نگهبان با نيشخند كنايه زد:

ـ لابد پري دريايي برايت غذا دُرُس مي كنه!

مرد به فكر فرو رفت و بعد گفت:

ـ اگه اينكارو بكنه خيلي عالي مي شه!

افسرنگهبان عصباني شد و دستور داد او را به هلفدوني بيندازند تا عقلش سر جايش بيايد، اما مرد نه تنها تغييري در موضع خود نداد، بلكه روي آن پافشاري هم كرد. فرداي آن روز قسم خورد كه پرنده اي بي گناه است و او را بدون دليل در قفس انداختند. در اداره پليس هيچ كس او را نمي شناخت، او شاعر معروف شهر بود كه دچار فراموشي شده بود.
«رسول یونان»


پاسخ

  1. این کار رو خیلی دوست دارم
    ممنون محمد خوبم

  2. بیچاره شاعر…
    نه!
    بیچاره آن شهر!

  3. وبلاگ دوست داشتنی داری
    رسول یونان هم آدم فوق العاده ایه
    انتخاب خوبی بود
    دلگیرمان کرد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

  • بدون دسته
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.