افسرنگهبان پرسيد:
ـ اسمتون چيه؟
مرد نتوانست جوابي بدهد، مغزش آنطور كه بايد، كار نمي كرد.
افسرنگهبان پرسيد!
ـ كجا زندگي مي كني!
رنگ آبي تمام ذهن مرد را فرا گرفت. بلافاصله جواب داد:
ـ دريا! من روي دريا زندگي مي كنم.
افسر نگهبان با نيشخند كنايه زد:
ـ لابد پري دريايي برايت غذا دُرُس مي كنه!
مرد به فكر فرو رفت و بعد گفت:
ـ اگه اينكارو بكنه خيلي عالي مي شه!
افسرنگهبان عصباني شد و دستور داد او را به هلفدوني بيندازند تا عقلش سر جايش بيايد، اما مرد نه تنها تغييري در موضع خود نداد، بلكه روي آن پافشاري هم كرد. فرداي آن روز قسم خورد كه پرنده اي بي گناه است و او را بدون دليل در قفس انداختند. در اداره پليس هيچ كس او را نمي شناخت، او شاعر معروف شهر بود كه دچار فراموشي شده بود.
«رسول یونان»
این کار رو خیلی دوست دارم
ممنون محمد خوبم
توسط: پریا در اکتبر 11, 2011
در 7:47 ق.ظ.
بیچاره شاعر…
نه!
بیچاره آن شهر!
توسط: حدیث در نوامبر 20, 2011
در 1:51 ب.ظ.
وبلاگ دوست داشتنی داری
رسول یونان هم آدم فوق العاده ایه
انتخاب خوبی بود
دلگیرمان کرد
توسط: mahya در ژانویه 14, 2012
در 8:27 ب.ظ.