وبه سرانجامی دیر هنگام
بر این خاک سرد غلتیدیم،
اندیشناک جان مجروح خویش
در کشاکش کشتن آن وسوسه مقدس
عاشقانه های «پیامبران بی تکفیر» را از بر کردیم،
وآنک خسته از تجسم آن بهشت موعود
با یک سبد گناه معطر
با نجوایی چنین در خود شکستیم:
«فانیام آفریدهای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.
بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدّر نیست.»»
10-01-90
-بخشی از شعر آشتی ا.بامداد

معرکه بود. فوق العاده زیبا. ممنون از اینکه نوشتیش محمدجان.
توسط: حدیث در آوریل 3, 2011
در 12:18 ب.ظ.
ممنون محمد عزیز
لذت بردم.
توسط: پریا در آوریل 5, 2011
در 8:37 ق.ظ.
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد … دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
توسط: مارال در آوریل 5, 2011
در 9:08 ب.ظ.