نگاشته شده توسط: abgirsafee | نوامبر 23, 2010

حس تلخ مشترک

فکر کنم سال اول یا دوم دبیرستان بودم، خوب در خاطرم نیست.اما هفته نامه ای بود بنام «ایران جوان»؛پنج شنبه ها چاپ میشد  و تا برسه به ما شنبه یا یکشنبه میشد.بی اندازه جداب بود.من با ایران جوان برای اولین بار شیرین عبادی رو شناختم،تو مصاحبه با حسن روحانی برای من نوجوان عجیب بود خوندن حرفهای روحانی ای که در اکسفورد تحصیل کرده و …

اگر «ایران جوانی » بودید حتما «نامه های ترمه» رو یادتونه.نامه های دختری از آن سوی آبها با نثری  جذاب و دلنشین.بعد این همه سال هنوز یه نامه اش درباره حمام های سکه ای 5 دقیقه ای  یادم مونده !

حس خیلی تلخی بود شنیدن خبر توقیف «ایران جوان» برای نوجوانی که دنیاش یه رنگ دیگه بود.

امروز به محض شنیدن خبر توقیف «40 چراغ» ناگهان بیاد همون حس تلخ افتادم. من  خواننده»40 چراغ» نبودم اما کاملا خبر دارم که در بین نوجوانان طرفداران بی شماری داشت.

گویا یکی از دلایل اصلی توقیف گزارشی درباره فیلم «پایان نامه» مربوط به مرگ ندا آقا سلطان بوده.

باز هم دریچه ای بسته شد.امیدوارم شاهد انتشار دوباره اش باشیم اما با حضور طیف حاکم بعید بنظر میرسه.

خاطرات «ایران جوان» و «40 چراغ» برای دوستادارانش جاودانه است وچه ناتوان وذلیل اند  جباران تاریک خاطر در برابر این درخشندگی..

جهت مرور اون خاطرات شیرین  بخش کوتاهی  از مقدمه  نامه  های ترمه رو تونستم پیدا کنم:

«

لابد در سراسر دنیا موجوداتی رنجدیده و بلند پرواز و ناسازگار وجود دارند که تجارب فاجعه آمیز خود را همچون فانوسی جولوی چشمان ما بگذارند ، بی هیچ منتی .

ترمه نام مستعار یک دختر عیان و ناسازگار و روشن فکربه معنای واقعی و لجوج و شورشی خسته جان ایرانی است ، که 21 سال سن دارد،در حالی که جوانی خود را باشمس تبریزی آمیخته ،به جای یک سلسه سفر عرفانی اکنون به جستجوی کیمیای زوال آوری از یک سفر خسته کننده وضد عرفانی به فراسوی مرزها رفته است .

نبرد با چه کسی او را به آنجا میرساند که چنین «تلخی» در نامه هایش بگرید یا بخندد یا مالیخولیا بگیرد ؟

او گمان نمیکرد که هرگز نامه هایش از صفحات یک مجله سر درآورد، چون آنها را نه به قصد چاپ و دیگر خوانی ، بلکه برای تخلیه روانی خود برای تنها دوستی که در منظومه شمسی دارد به تهران میفرستد.فانوسند به گمانم ، او تجربه کرده که تو تجربه نکنی .

اگر چه هیچکس مانند دیگری در یک اقیانوس شنا نمیکند !»

- هرچه تلاش کردم  عکسی از جلد ایران جوان در نت موجود نبود. سعی میکنم درانبوه مجله های دوران نوجوانی پیداش کنم و در اینجا قرار بدم.

2-8-89


پاسخ

  1. نمی شناسم این مجله را. کاش می شناختم.

    • مجله دلنشینی بود.آره کاش میشناختید چون مطمئنم حتما لذت می بردید.

  2. از اون مقدمه نامه خیلی خوشم اومد ، یه حس ِ همزاد پنداری کردم باهاش ، پست خوبی بود ، مرسی ( البته متاسفم که به خوبی تو نظر نمی دم )

  3. ایران جوان نه ولی 40 چراغو میخونم.یعنی میخوندم. باید فعل ها را ماضی کرد. و این درد دارد

  4. سلام بله توقیف شده به خاطر متنی درباره ی فیلم ندا آقاسلطان که قراره توی ایران بسازند .
    منبع خبر و لینک هاش
    http://www.cafenashr.blogspot.com

    http://www.2shared.com/file/GdjqKGZi/toghif40chrag_wwwcafenashrblog.html

    http://www.4shared.com/get/wA3u7gOO/toghif40chrag_wwwcafenashrblog.html

  5. 8 سال زا با 40 چراغ همراه بودم..(منهای 1 سال) باورش سخت است. ارشیوی از تمام شماره های این سالها را دارم…مگر مطلب ندا اقا سلطان چه داشت؟..مگر خبر ساخت یک فیلم باعث توقیف مخبر می شود؟

  6. نااااااااااااااااااااااامرد مگه مرض داري آدمو ياد گذشته ها مي اندازي
    تا پارسال همه ايران جوانا رو داشتم
    باد اومد وبردش

  7. خب…»ترمه» رو خوب يادمه…با اون «نصرت رحماني» ها و «حافظ» نوشتن هاش…خوب يادمه فلسفه ي پروازشو…
    «جلچراغ» هم يادمه …خاطرات دورا دبيرستانت ،خاطرات دوران راهنمايي منه و بي خاطرگيت از چلچراغ ،يادمان روزهاي دبيرستانم.

    به قول ترمه: يك دسته نكوشيده رسيدند به مقصد،يك قوم دويدندو به مقصد نرسيدند!

  8. از اینکه پی گیر بودی و عکس ترمه رو گذاشتی لذت بردم. ممنون

  9. الان یکی دو روزه فکر میکنم در باره توقیف مجله ای به این قدمت و شهرت (در مقیاس نشریات ایران) چی بنویسم؟

  10. دلم میگیره… از اینکه خاطراتمون رو هم می خوان نابود کنن، دلم میگیره…:(

  11. ایران جوان از یواشکی های سر کلاس بود …. کج می نشستم و تکیه میدادم به دیوار، می گذاشتمش روی پایم، زیر میز …. هر از گاهی نگاهی گنگ به معلمانی که علم می بافتند و زبانشان را نمی فهمیدم و باز چشم دوختن به حرفهای گسترده ی زبر میز که سخت می فهمیدمشان!
    ایران جوان سری بود که در راه برگشت از مدرسه به خانه، فرو می رفت در مجله و گاهی در ناگزیر ِ جواب دادن سلام همسایه ای بر می امد و ….
    ایران جوان …. ترمه ای بود که در کلاس دست به دست میشد و بحث های به خیال خودمان جدی که این روایت ها داستان اند یا که واقعیت ؟!!
    من هم چلچراغ نسل بعدی ها را محض همین یادهای شیرین ایران جوانی ام دوست داشتم.
    «دل کندن» نسل و زمانه نمی شناسد، بـــــــــــایــدی تلخ است برای تجربه ی همگان !

  12. http://wormbook.blogsky.com/1390/06/27/post-103/

  13. مرسی از لطف شما. بقیه ش رو هم تایپ کردم کم کم روی وبلاگم می ذارم تا دوستانی که علاقمند هستند بخونند. تمام نامه های ترمه رو اسکن کردم که در انتها تبدیلشون می کنم به پی دی اف و اون رو هم همون جا قرار می دم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

  • بدون دسته
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.