1.
دست های تو را نمی فهمد..
آنگاه که موج نفس هایت می آشوبد
و تخته پاره ها چه فراوانند برای دست یازیدن
اما او
آسوده غرق می شود در خواب شبانه
2.
سلاخی کردم وجدان خویش را
در عرق ریزان یک عصر تابستان..
در جوی بلاهت می خزد خونابه تزویر
«شگفتا!
ما
کیانیم؟»
حجامتی که رعشه می افکند بر این تن عریان
و زردآبه ای که می جهد بر گدازه های انتظار…
دیگر عصمتی در میان نیست
و برای نفس کشیدن باید تن شست در اشک های آن دورترین غنچه..
14-6-89
خون…
كلام محبت…
خون…
توسط: پريا در سپتامبر 6, 2010
در 4:43 ق.ظ.
نمی دانم ما کیانیم؟!!!!!
توسط: حدیث در سپتامبر 21, 2010
در 7:53 ق.ظ.
ای فغان و فریاد !!!
ای دریغا
ای درد
….
توسط: moonynights در اکتبر 3, 2010
در 3:42 ب.ظ.
دیگر عصمتی در میان نیست.
به دلم نشست و زخمی ترم کرد.
توسط: مارال در اکتبر 4, 2010
در 12:52 ب.ظ.
چرا چیزی نمی نویسی محمد جان؟!
توسط: حدیث در اکتبر 10, 2010
در 7:21 ق.ظ.