نگاشته شده توسط: abgirsafee | سپتامبر 5, 2010

حجامت

1.

دست های تو را نمی فهمد..

آنگاه که موج نفس هایت می آشوبد

و تخته پاره  ها چه فراوانند برای دست یازیدن

اما او

آسوده غرق می شود در خواب شبانه

2.

سلاخی کردم وجدان خویش را

در عرق ریزان  یک عصر تابستان..

در جوی بلاهت می خزد خونابه تزویر

«شگفتا!
ما
کیانیم؟»

حجامتی که رعشه می افکند بر این تن عریان

و زردآبه ای که  می جهد بر گدازه های انتظار…

دیگر عصمتی در میان نیست

و برای نفس کشیدن باید تن شست  در اشک های آن دورترین غنچه..

14-6-89


پاسخ

  1. خون…
    كلام محبت…
    خون…

  2. نمی دانم ما کیانیم؟!!!!!

  3. ای فغان و فریاد !!!
    ای دریغا
    ای درد
    ….

  4. دیگر عصمتی در میان نیست.
    به دلم نشست و زخمی ترم کرد.

  5. چرا چیزی نمی نویسی محمد جان؟!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

  • بدون دسته
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.