نگاشته شده توسط: abgirsafee | سپتامبر 9, 2011

شهر بی شاعر

افسرنگهبان پرسيد:

ـ اسمتون چيه؟

مرد نتوانست جوابي بدهد، مغزش آنطور كه بايد، كار نمي كرد.

افسرنگهبان پرسيد!

ـ كجا زندگي مي كني!

رنگ آبي تمام ذهن مرد را فرا گرفت. بلافاصله جواب داد:

ـ دريا! من روي دريا زندگي مي كنم.

افسر نگهبان با نيشخند كنايه زد:

ـ لابد پري دريايي برايت غذا دُرُس مي كنه!

مرد به فكر فرو رفت و بعد گفت:

ـ اگه اينكارو بكنه خيلي عالي مي شه!

افسرنگهبان عصباني شد و دستور داد او را به هلفدوني بيندازند تا عقلش سر جايش بيايد، اما مرد نه تنها تغييري در موضع خود نداد، بلكه روي آن پافشاري هم كرد. فرداي آن روز قسم خورد كه پرنده اي بي گناه است و او را بدون دليل در قفس انداختند. در اداره پليس هيچ كس او را نمي شناخت، او شاعر معروف شهر بود كه دچار فراموشي شده بود.
“رسول یونان”

نگاشته شده توسط: abgirsafee | مارس 30, 2011

گناه معطر

در معبر سرگردانی جهان ها

وبه سرانجامی دیر هنگام

بر این خاک سرد غلتیدیم،

اندیشناک جان مجروح خویش

در کشاکش کشتن آن وسوسه مقدس

عاشقانه های “پیامبران بی تکفیر” را از بر کردیم،

وآنک خسته از  تجسم آن بهشت موعود

با یک سبد گناه معطر

با نجوایی چنین در خود شکستیم:

“فانی‌ام آفریده‌ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدّر نیست.»”

10-01-90

-بخشی از شعر آشتی ا.بامداد

نگاشته شده توسط: abgirsafee | مارس 15, 2011

به احترام رقص شادمانه شکوفه ها

اول:

سال 89 با خودش  یک هجرت ابدی  به همراه داشت، هجرتی که نگاهم رو جریان زندگی رو تغییر داد.. بیاد عموی  با سخاوتم  که تا ابد  چشمه محبت بی دریغیش در دلم می جوشه..

دوم:

به احترام رقص شادمانه شکوفه های مست

و بهاری که عاشقانه طراوتش  ستودنیست

آغوش می گشایم  رو به سوی آغازی  دوباره…

 

 

 

 

24-12-89

نگاشته شده توسط: abgirsafee | ژانویه 27, 2011

؟

مالنا یا جدایی…..؟

نگاشته شده توسط: abgirsafee | ژانویه 23, 2011

تب سرد

ذهن خط خطی من
پر است از جمله های نا تمام…
و شبانه های من چه تند ورق می خورند!
نام ات را لابه لای این سطر های پی پایان
از نو بنویس..
.
.
زیر این تب سرد
شاید با دستهای تو باور کنم
انتهای این خواب پریشان را…
3-11-89

نگاشته شده توسط: abgirsafee | نوامبر 23, 2010

حس تلخ مشترک

فکر کنم سال اول یا دوم دبیرستان بودم، خوب در خاطرم نیست.اما هفته نامه ای بود بنام “ایران جوان”؛پنج شنبه ها چاپ میشد  و تا برسه به ما شنبه یا یکشنبه میشد.بی اندازه جداب بود.من با ایران جوان برای اولین بار شیرین عبادی رو شناختم،تو مصاحبه با حسن روحانی برای من نوجوان عجیب بود خوندن حرفهای روحانی ای که در اکسفورد تحصیل کرده و …

اگر “ایران جوانی ” بودید حتما “نامه های ترمه” رو یادتونه.نامه های دختری از آن سوی آبها با نثری  جذاب و دلنشین.بعد این همه سال هنوز یه نامه اش درباره حمام های سکه ای 5 دقیقه ای  یادم مونده !

حس خیلی تلخی بود شنیدن خبر توقیف “ایران جوان” برای نوجوانی که دنیاش یه رنگ دیگه بود.

امروز به محض شنیدن خبر توقیف “40 چراغ” ناگهان بیاد همون حس تلخ افتادم. من  خواننده”40 چراغ” نبودم اما کاملا خبر دارم که در بین نوجوانان طرفداران بی شماری داشت.

گویا یکی از دلایل اصلی توقیف گزارشی درباره فیلم “پایان نامه” مربوط به مرگ ندا آقا سلطان بوده.

باز هم دریچه ای بسته شد.امیدوارم شاهد انتشار دوباره اش باشیم اما با حضور طیف حاکم بعید بنظر میرسه.

خاطرات “ایران جوان” و “40 چراغ” برای دوستادارانش جاودانه است وچه ناتوان وذلیل اند  جباران تاریک خاطر در برابر این درخشندگی..

جهت مرور اون خاطرات شیرین  بخش کوتاهی  از مقدمه  نامه  های ترمه رو تونستم پیدا کنم:

لابد در سراسر دنیا موجوداتی رنجدیده و بلند پرواز و ناسازگار وجود دارند که تجارب فاجعه آمیز خود را همچون فانوسی جولوی چشمان ما بگذارند ، بی هیچ منتی .

ترمه نام مستعار یک دختر عیان و ناسازگار و روشن فکربه معنای واقعی و لجوج و شورشی خسته جان ایرانی است ، که 21 سال سن دارد،در حالی که جوانی خود را باشمس تبریزی آمیخته ،به جای یک سلسه سفر عرفانی اکنون به جستجوی کیمیای زوال آوری از یک سفر خسته کننده وضد عرفانی به فراسوی مرزها رفته است .

نبرد با چه کسی او را به آنجا میرساند که چنین “تلخی” در نامه هایش بگرید یا بخندد یا مالیخولیا بگیرد ؟

او گمان نمیکرد که هرگز نامه هایش از صفحات یک مجله سر درآورد، چون آنها را نه به قصد چاپ و دیگر خوانی ، بلکه برای تخلیه روانی خود برای تنها دوستی که در منظومه شمسی دارد به تهران میفرستد.فانوسند به گمانم ، او تجربه کرده که تو تجربه نکنی .

اگر چه هیچکس مانند دیگری در یک اقیانوس شنا نمیکند !”

- هرچه تلاش کردم  عکسی از جلد ایران جوان در نت موجود نبود. سعی میکنم درانبوه مجله های دوران نوجوانی پیداش کنم و در اینجا قرار بدم.

2-8-89

نگاشته شده توسط: abgirsafee | نوامبر 22, 2010

سبوی پر ترک

گسسته می شوند رشته ها

یک به یک

و کیست که نداند این چه فرجام تلخی ست..

دست دلم بند است

و به فروتنی بند نمی خورد این سبوی پر ترک

چه دالان تنگی!

تشنه ام،

ای دریغ از نشانه ها….

1-9-89


نگاشته شده توسط: abgirsafee | اکتبر 31, 2010

خاطره ها

دخترک غمگین!

باز آوای دلنشین خنده هایت را میشنوم

ازدورها .

بر آستان این در بی کوبه

چه کوتاه است دستهای من.

ودر جستجوی  آن موجودیت مطلق

قطره قطره فرو میچکم بر دامن دریا.

بی من اما

از تو چه خواهد ماند؟

به خاطره ها قناعت مکن!

که دیشب ،

پیراهن دریا خیس اشک بود…

نهم -آبان-هشتاد ونه

نگاشته شده توسط: abgirsafee | اکتبر 16, 2010

بازمانده روشنی

آوار آسمان بر سینه ات

و دمی ناامید از بازدم..

زخمی که مکرر است

دستی که می جوید

دلی ناسازگار و صبری بی تاب

تاب بیاور ای بازمانده روشنی

تاب بیاور

طاقت ناممکن را تو ممکن باش..

89/07/17

 

نگاشته شده توسط: abgirsafee | سپتامبر 5, 2010

حجامت

1.

دست های تو را نمی فهمد..

آنگاه که موج نفس هایت می آشوبد

و تخته پاره  ها چه فراوانند برای دست یازیدن

اما او

آسوده غرق می شود در خواب شبانه

2.

سلاخی کردم وجدان خویش را

در عرق ریزان  یک عصر تابستان..

در جوی بلاهت می خزد خونابه تزویر

“شگفتا!
ما
کیانیم؟”

حجامتی که رعشه می افکند بر این تن عریان

و زردآبه ای که  می جهد بر گدازه های انتظار…

دیگر عصمتی در میان نیست

و برای نفس کشیدن باید تن شست  در اشک های آن دورترین غنچه..

14-6-89

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

  • بدون دسته
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.